لسان الملك سپهر

1975

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

شب چون مرواريد درخشانى است كه از گردنبندى جدا شده باشد . چون تاريكى رخت بربندد و صبح بردمد ، از ميان خاكهاى گلناك برخيزد ، در حالى كه دست و پايش بر روى گلها مىلغزد . و هفت روز و هفت شب تمام ، پىدرپى به دنبال بچهء خود در اطراف غديرهاى صعائد سرگردان بماند . زان سپس از يافتن نوميد گردد و پستانهاى پرشيرش خشك و فسرده شوند خشكى پستانش نه از آن روست كه بچهء خود را شير داده و از شير بازگرفته است ، بلكه به سبب از دست دادن اوست . آنگاه آواز خفيف آدميان به گوشش رسد و نداند كه از كجاست . پس بترسد و برمد . زيرا بنى نوع انسان بزرگ‌ترين آفت اين وحشيان هستند . او پندارد كه دشمن با سگان شكارىاش هم از پيش است و هم از پس . چون صيادان يقين كنند كه ديگر تيرشان به او نخواهد رسيد ، سگان گوش فرو خفتهء با قلاده‌هاى چرمين تعليم‌يافتهء خود را از پىاش رها سازند . سگان به او رسند و او شاخهايش را كه در بلندى و تيزى به نيزه ماند به سوى آنها كند . تا سگان را از خود دور سازد ، زيرا يقين دارد كه اگر آنها را نراند مرگش فرا خواهد رسيد . گاو وحشى يكى از آن سگان را به نام « كساب » در خون غرقه كند و ديگر را به نام « سخام » بر جاى سرد سازد . من بر پشت اين ناقه‌ام كه گاه در رفتار چون گورخر است و گاه چون گاو وحشى ، مىنشينم و چاشتگاه ، هنگامى كه تلألؤ سرابها در دوردست بيابان مىرقصد و تپه‌ها حلّهء آن را مىپوشند . از پس كارهاى خود مىروم و در كار درنگ نمىكنم ، اگر چند از زبان ملامتگران در امان نباشم . آيا نوار نمىدانست كه من با آنان كه راه وفا مىسپرند ، وفا مىكنم و با آنان كه طريق بىوفايى مىسپرند ، بىوفايى مىكنم ؟ چون از سرزمينى خشنود نباشم ، آن را ترك مىكنم ، مگر آنكه مرگ امانم ندهد . و تو اى نوار ، نمىدانى چه شبهاى خوشى داشته‌ام - شبهايى نه گرم و نه سرد - و آن شبها را با نديمان خويش به سحر آورده‌ام . شب را زنده مىداشتم و به خانهء باده‌فروش مىرفتم و باده‌اى تنگياب و گران مىنوشيدم . باده‌اى گران در خيكهاى تيره رنگ با خمهاى قيراندود مىخريدم . آنگاه مهر از سر خمها گرفته مىشد و شراب آن قدح قدح به كام ميگساران مىريخت . بسا با شرابى صافى صبوحى مىزدم و كنيز عود نوازم با انگشتان خود ابريشم عودش را به لرزش مىآورد . پيش از